سلام دوست جونا خوبید؟
احساس می کنم دیگه یواش یواش ذخایر مطالبم داره تموم می شه و فعلا این ذخایر جزو تجدید ناپذیرها محسوب می شن!
بنابراین دلم می خواد شما موضوع بدید تا در صورت امکان راجع به اون موضوع با هم بحث کنیم.
فقط خواهشا فعال باشید...
من منتظرمااااااااا...........
در طی روزهای گذشته شایعه پراکن ها دوباره شیطنتشون گل کرد و این دفعه رفتن سراغ هنرمند جوان و تقریبا تازه کار تلویزیون (و البته سینما) و باعث ابتدا ناراحت و سپس عصبی شدن مردم و خود این هنرمند شدن!

در روزهای گذشته توی همه ی وبلاگ ها و وبسایت ها و بعضا سایت ها خبری حاکی از تصادف کردن سیاوش خیرابی و به کما رفتن وی منتشر شد و در یک شنبه شب به اوج خود رسید.
در سایت هنرمندان آمده: "پس از شنیدن این خبر با وی تماس گرفتیم تا احوالش را جویا شویم اما تلفن همراهش خاموش بودکه این اتفاق ما را نگرانی ما را بیشتر کرد. سپس سعی کردیم با خانواده ی او ارتباط برقرار کنیم که متاسفانه موفق نشدیم و ... ."
تا اینکه این شایعه امروز توسط خود سیاوش خیرابی تکذیب شد و وی اعلام کرد که در سلامت کامل است.
البته گویا قبلا هم در برنامه ی دو قدم مانده به صبح خبر سلامتی سیاوش اعلام شده اما تکذیب وقوع حادثه ی تصادف به وسیله ی خود خیرابی خیال همه رو راحت کرد.
اما اینجا از همه ی شایعه پراکن ها می خوام که دست از این کارهای بیهوده بردارن و اینقدر با مردم بازی نکنن
.:دعا می کنیم که همیشه همه ی هنرمندانمون سالم باشن:.
این روزها
مثل
ماهی های توی حوض
از زیر دستم لیز می خورد
و فرار می کنند
روزهای هفته
از دیروز با تو که فردایی
نامۀ قیصر امین پور به دخترش آیه

«بالاخره روزی می فهمی مادر یعنی چه! حتی شاید بهتر از من هم بفهمی، چون من هرچه تلاش کنم فوقش معنی پدر را بفهمم و مادر را فقط باید از دور احساس کنم. به من قول بده اگر روزی نویسنده یا شاعر شدی و توانیتس مادری را بفهمی و توصیف کنی، آن را برای من هم _اگر زنده بودم_ و برای دیگران معنی کن!
البته از حالا حسودیت گل نکنه، برای تو هم باید هدیه بیاورند.
شاید برای همین بود که آن روز که به بیمارستان آمدم و تو و مادرت در یک اتاق خلوت با هم پچ پچ می کردید و من غافلگیرتان کردم و نور پنجره بر صورت تو و مادر افتاده بود و درست شبیه تابلوهای مریم و مسیح شده بودید و در یک کادر مثلثی کاملا جا گرفته بودید، من بعد از اینکه پیشانی پوسته پوسته و قرمز تو را بوسیدم ، خم شدم و دست مادرت را هم بوسیدم، چون تازه به مقام مادری نائل شده بود و داشت همکار خدا میشد و پرتوی از صفت «ربّ» را منعکس می کرد. جلوه ای از اسم خدا بود. من بر آن پرتو که روی دستش و بر گریبانش افتاده بود، بوسه زدم. می فهمی دخترم؟ چه قدر خوب است که می توانم بگویم دخترم! ایت یعنی احساس پدر بودن! این احساس را هم تو به من داده ای. اگر تو نبودی من هم به پدری نمی رسیدم. راستی راستی تو از همین حالا قدرت داری که به دیگران مقام اعطا می کنی! تو خیلی قدرتها داری که خودت هم از آنها بی خبری. تو می توانی آینه ای باشی که من موهای کودکی ام را در تو شانه بزنم. گریه های کودکی خود را در شبهای دور بشنوم. خودم را از فاصلۀ سی و پنج سال پیش ببینم. کودکی خودرو و بی تشریفات خود را تجربه کنم.
تو حتی می توانی من ِ من را به من بشناسانی و انسان را که چقدر ضعیف خلق می شود. تو این قدرت را داری که ضعف انسان را نمایش دهی یعنی یک آیۀ خدا را تفسیر کنی. آیۀ قدرت خدا را. تو می توانی غبار عادت را از چشم های من بروبی. گفتم بروبی! مثل اینکه از همین حالا خانه داری و جارو کردن را شروع کرده ای!
تو حیرت فراموش شده ی من را به من باز می گردانی. چه طور این همه زندگی در دو وجب خلاصه شده است؟ عروسکی که مرا می شناسد، تکرار مونث من!
نامه های پیش از میلاد، نامه های پیش از شناسنامه، نامه های پیش از زندگی پیش از میلاد، رندگی بدون شناسنامه، زندگی در خواب، نامه را برای کسی می نویسند که بتواند بخواند و جواب دهد ولی من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم. بعدا می توانم حرف هایم را برایت بگویم. نیازی به نامه نوشتن نیست اما اگر این حرفها را حالا برایت نگویم از دست می روند. آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که خودت بتوانی آنها را باز کنی و بخوانی. شاید روزی هم که تو بتوانی جواب بدهی من نباشم، تو هم اگر حرفی داشتی حتما بنویس و مطمئن باش که من آنها را از زیر خاک می خوانم. آن وقت تو هرچه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم. این به آن در! البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خواهم دنیای خودم را به چشمهای قشنگ تو تحمیل کنم. تو حق داری دنیا را آنجور که خودت می خواهی تجربه کنی. اگر خواستی می توانی به تجربه های من هم بیندیشی. شاید بعصی از آنها به دردی بخورند اگر چه درمان نباشند ولی دردی در آنهاست. از درد، آب خورده اند. همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام، تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی! من از دیروز با تو که فردایی حرف می زنم. از دیروز تو با تو در هر فردایی که اینها را می شنوی یعنی می خوانی. فردایی که امروز توست. می بینی که هیچ کدام از اینها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد...»
پایان (با تشکر از مجلۀ دوست نوجوانان)




