|: فرق دیوانه و احمق:|
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان
پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟»
ديوانه لبخندی زد و گفت: « من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!» 
بعد از این غیبت طولانی این شعر رو که اتفاقا همین امروز سروده ام رو به همه ی شما تقدیم می کنم:
.:|.|ماه و خورشید|.|:.
توی این حال روزا
بهار و حس نمی کنم
توی این هوای گرم
احساس سرما می کنم
*
شاید بشه واسه یه بار
این ماه رو راضی بکنیم
به جای ماه تو این شبا
خورشید رو جاری بکنیم
*
ازش بخوایم توی شبا
به جای مهتاب بتابه
توی تاریکی بازم
واسه مون آفتاب بباره
*
حالا دیگه دلم واسه
دیدن مهتاب لک زده
نیلوفر توو خونه مون
به یادش غمبرک زده
*
می خوام به ماه بگم دیگه
هوا زیادی روشنه
حالا دیگه وقت روی
نقره ی تو رو دیدنه
*
به خاطر تو هم شده
امروز هوا بهاریه
ولی یادت نره چه قدر
جای تو اینجا خالیه!
*
راستی به نظر شما شعرای من بیشتر شبیه شعرهای کدوم شاعره؟
سلام سلام و...سلام
واقعا از همه ی کسانی که به فکر من بودن و منتظرم بودن تشکر می کنم و اگه کسی نگرانم شده ازش عذر می خوام...![]()
می دونم که حالا بعد از ۴۵ روز اومدم یعنی دقیقا یک ماه و نیم اما حتی الان هم نمی توونم به وبم رسیدگی کنم...
پس فعلا و تا پست بعدی خدانگهدار![]()



